تبليغاتX
ATISHKA # گلدون خالی

ATISHKA # گلدون خالی

که ای بلندنظر شاهباز سدره نشین / نشیمن تو نه این کنج محنت آباد است "حافظ"

 

میان دو آمدن و رفتن

چه باری بر دوش دل هموار می کنیم

از نگاه آغازین

و فردای ناپیدا در می ربایدمان در آرزوهای فریبا

در فرا رو فرو می رویم و فرا می نگریم

در فرادست

سرابی می فریبدمان

تشنه ، تشنه

شط از پی شط در پشت می نهیم

بی آن که آبی گوارا نوشمان شود

و تشنه به آخر می رسیم

یک نگاه برمی گردانیم

و هیچ نمی بینیم

جز خاطراتی جسته و گریخته

از این سفر

با سوز حسرتی در جان و تن خسته

 

نوشته شده در دوشنبه بیست و یکم آذر 1390ساعت 11:4 توسط مسیحا| |
 

در انجمن دهر دوا می طلبیم

جایی که همه جور هوی می طلبیم

پیغامبر غیض و غضب در دل ماست

غربتکده ی تهی ز حق منزل ماست

ویلان همه و ویل نبینیم به پیش

بیراه به رهیم -رهی بسته به خویش-

 

نوشته شده در سه شنبه یکم آذر 1390ساعت 16:42 توسط مسیحا| |
 

هیچ چیز خاصی نیست

دیگر اما حواسی نیست

احساسی نیست

داسی هست اما

که کاشته های دگران را درو کنیم

دیواری نیست

باری نیست

و باوری

تا حرمت ها را احرام بندیم

سیب هدیه دهیم

و خلوت دلی اگر باشد ، جارو کنیم

  

نوشته شده در یکشنبه بیست و نهم آبان 1390ساعت 17:2 توسط مسیحا| |

 

دل گرفته و تنها ، تنور تن آتش

خسته از همه دنیا ، لباس من آتش

سیر کی شود از من که سیرم از دنیا

هدیه می دهدم به هر انجمن آتش

کس نمی شنود بوی سوز سینه ام

باد می وزد اینجا ز هر دهن آتش

.

.

.

 

نوشته شده در جمعه بیست و هفتم آبان 1390ساعت 9:32 توسط مسیحا| |

در این فراموشی ِ شوم

موش می دود به همین اقل

- خلوت و سکوت ،

سکونت اجباری -

سال ها از پی فضایل دویدیم

امروز

به فضله های موش رسیدیم

این است دنیا

دوست من

!!!


نوشته شده در دوشنبه بیست و سوم آبان 1390ساعت 9:58 توسط مسیحا| |

خانه ای ساخته ام

رؤیایی

پی و ستون از عشق

دیوارهایش همه از مهر

سقف آن تدبیر

خانه ی من پرواز می داند

بی تعلق به مکان

بی تعلق به زمان

نیست به هیچ جایی زنجیر

بال پروازش چشمهایم

گاه بیابان

گاه بر قلّه ی کوه

گاه دشت پر از گل

آسمان است گاهی

هر کجا دانه ی پاکی هست

منزلگاهم

هر کجا هست

دلی هست

آنجایم

وقت کوچ است انگار

دانه ی پاکی که برمی چیدم

به نگاه پلیدی آلوده ست چندی

باز باید بروم

منزل من هر کجا هست

خدا هست



نوشته شده در سه شنبه دهم آبان 1390ساعت 8:32 توسط مسیحا| |
 

من از خاک میگویم

من از باران

من از خود میگویم

و از تو

از این رنجی که بر دوش دلم دارم

بی تو

...

 

نوشته شده در دوشنبه هجدهم مهر 1390ساعت 11:42 توسط مسیحا| |
 

پایان سکوت

سکونت در انحنای باد است

پایاب

یافتن فرداست از درون امروز

رو بر متاب از ره

رهایی چنین است

 

نوشته شده در شنبه شانزدهم مهر 1390ساعت 18:46 توسط مسیحا| |
 

دلتنگی هایم را

طوفانی سهمگین بر سینه می کوبد

رؤیاهایم

بادبان برافراشته

بر تلاطم موج های پست و سرکش به بازی گرفته می شود

زورق خیالم سینه ای امن می طلبد

ساحلی آرام و مهربان

تا پارو وا نهم

و دمی به خلوت آسایشی در آیم

آغوش تو امن ترین نقطه ی زمین است

 

نوشته شده در چهارشنبه هجدهم خرداد 1390ساعت 9:5 توسط مسیحا| |

من به تو اعتماد می کنم ،

همانطور که به چشم هایم ؛

دیگر به چشم هایم اعتماد ندارم.

اما لحظه ها ،

روزها و شب ها

و فصول از پی هم در گذر اند

و سال از پی سال

؛

من از پی خودم می آیم ...

خدا بسیار نزدیک است

و من از خود

بسیار دور

دور

!

نوشته شده در جمعه ششم خرداد 1390ساعت 18:7 توسط مسیحا| |
 

"دلتنگي هاي آدمي را باد ترانه اي مي خواند"

دستم به دلم كمك نمي كند تا بنويسد

نمی دانم  ؛

شاید دلم است که به دستم نمی رود

به غار درون پناه برده ام ؛

خسته از خود

و دنيايي كه در آنم

گاهي به نگاهي براي اين خسته در خود آبي بياور ...

 

نوشته شده در دوشنبه دوازدهم اردیبهشت 1390ساعت 15:57 توسط مسیحا| |
 

نه از زمینم که چنینم

نه از زمانم که چنانم

خسته از این کارزار

اِستاده به کار جهانم

 

 

نوشته شده در سه شنبه بیست و سوم فروردین 1390ساعت 17:11 توسط مسیحا| |
 

جمعه ها

جمع جواب جهتی است

پر ز جراحت

جور به جور

شرح نتوان

 

نوشته شده در پنجشنبه دوازدهم اسفند 1389ساعت 8:48 توسط مسیحا| |
 

در چنبره ی لحظه های نو بر خاکستر لحظه های گذشته

هنوز گرمای خاطره ای

تن ِ احساس را نوازش میکند

اگر چه مدرسه ی شلوغ روزگار

نگاهمان را میهمان ناکجا آباد کرد


 

نوشته شده در سه شنبه دهم اسفند 1389ساعت 15:39 توسط مسیحا| |
 

در پس کوچه های آشنا

در پس ِ پستوهای پوسیده ی شهر خاطره ها

تو را به یاد می آورم

لحظه های با تو بودن را

در گریز از نگاه های ناگزیر

 

گزاره های مردمی عجیب

هرچند نجیب

چون گرزی گران

می گردید و می گردید

تا می نوردید

دردی بر تمام درمان مان

- عشق مان -

ما اما آفریده شده بودیم

برای رفتن

برای اینجایی که اکنونیم

و آنجایی که فرداییم

 

 

نوشته شده در دوشنبه نهم اسفند 1389ساعت 17:22 توسط مسیحا| |
 

بهار در پيش است ، باور كن

نگاه بر سلسله ي خاور كن

چو آفتاب تموز بر تابد

نظر بر اين حكمت داور كن

نوشته شده در شنبه نهم بهمن 1389ساعت 15:31 توسط مسیحا| |

در این فسرده ی مغموم و دلگیر

- غروب زمستانی -

به غارت آسمانم آمده است

با سبدی پر از میوه ی ممنوعه

؛

از زمین هم می خواهی برانی ام

ای فرو فتاده از نگاه آسمان؟


نوشته شده در جمعه هشتم بهمن 1389ساعت 19:23 توسط مسیحا| |
 

دانی چرا همیشه ، ناگهان چه زود دیر می شود ؟

آخر نگه درون کوچه ی امروز گیر می شود

تا بند کفش بسته ، کوله را به پشت خود بیفکنیم

امروز رفته ، روزهای پیش رو اسیر می شود

 

نوشته شده در پنجشنبه سی ام دی 1389ساعت 9:3 توسط مسیحا|
 

خوشبختي را

با يك نگاه ميتوان هديه كرد

با يك لبخند

و گرفتن دستي انگار

در خم كوچه اي يا گذر خياباني

 

در اين ازدحام ناموزون

وزن و قافيه زندگي از دست ما گريخته ست

و در گريز است اين سان

خوشبختي

 

نگاه ها را گره بزن

بيني كه بخت با توست

 

نوشته شده در یکشنبه بیست و ششم دی 1389ساعت 12:46 توسط مسیحا| |
 

فصل فصل در گذر است

از روزنه ي بي روز زمان

از پس شبي دراز

تا صبح فرا رسد

و آفتاب شرقي بدمد

از کدامین فراسو به چشمان تو بنگرم

از پس پرده ای که بر پندار افکنده ام

تو در برابر من ایستاده ای و من

مرور تلخ بی تو بودن را مدام به تکرار نشسته ام

تو غایب نیستی

هستی

و من گسسته و گم در بیابان خویشتنم

دریاب مرا

در این تلاطم بی حرکت امواج

تا با پرتوهای پر فروز تو فرو شویم از خویش

دنیا را

 

نوشته شده در یکشنبه نوزدهم دی 1389ساعت 8:30 توسط مسیحا| |
 

چرا باران ببارد !؟

وقتي من از خودم دورم

و از درياي لطف تو

بيابان تا بيابان رانده و مهجور و ناجورم

خدایا

 

نوشته شده در جمعه هفدهم دی 1389ساعت 10:48 توسط مسیحا| |
 

کنار پنجره ی صبح

تو را دعوت میکنم به دیدن آفتاب

بر دشت مهربان رحمان

آنجا که باران نخورده ست دیری

و زمین تشنه تر از ساکنان زمین است

کوله بار سفر برگیر تا به دیدار خدا برویم

سکٌان از دکٌان دجٌال بازپس گیریم

ناخدایمان باید

...

 

 

نوشته شده در یکشنبه پنجم دی 1389ساعت 9:25 توسط مسیحا| |
 

زمستان

بيدارباش من و توست

در انحناي دوزخ و بهشت

كه از دل و ديده ساخته ايم

براي هم

ببينم تو دوزخ ميسازي براي من

يا بهشت

؟

صادقانه ميگويم

ساده و بي پيرايه

از زمستان تو

و خودم

كه بي كرسي و لحاف

ديگر از پشت پنجره لاف نميزند

يقه مان را ميچسبد

دست در دست من ميگذاري

به مهر

؟

 

نوشته شده در سه شنبه سی ام آذر 1389ساعت 18:20 توسط مسیحا| |

چه غریبانه سرزمینی

که رسولان حقیقت ، آدم تا به خاتم

اندوهبار از آن گذشتند و گریستند

چه غریبانه روزی

که آب و خاک

در رقص تیغ و خون

سر از شرم فرو انداختند

و چشمان خون پالای آسمان سر به نفرین برداشتند

چه غریبانه نوایی

که بر نی و در نینوا

نامه ای به تمام تاریخ نوشته ست

کجاییم من و تو

در گستره ی کدامین تکرار

که «ما اکثر العِبَرُ و اقلّ الاِعتبار»*

 

* «چه بسیارند عبرتها و چه اندک اند عبرت پذیران» مولا علی (ع)

 

 

نوشته شده در سه شنبه شانزدهم آذر 1389ساعت 8:42 توسط مسیحا| |
 

من از انتهاي كوچه ي بن بست

آسمان را ديدم

وقتي فرو در سايه ي ارتفاع ديوار به دنبال نگاهي بودم

رو در روي آسمان

لبخند را چيدم

من در زمين غربت ديرينه اي دارم

از آن گاه كه نمي دانم به گندمي يا سيبي فرو هِشته شدم

من اما اگر چه از خاك بودم

جانم از نفسي سرشار بود

ولي باز به خاك آغشته شدم

 

 

نوشته شده در جمعه چهاردهم آبان 1389ساعت 12:22 توسط مسیحا| |
 

باز امروز این شعر قدیمی ام به دل مرور شد :

 

نمی دانی دلم زخم چه سنگی است

سپیدی بین دنیای دو رنگی است

خدا هم امتحانی سخت دارد

و هر جا پیش پایم مار زنگی است

 

 

نوشته شده در جمعه چهاردهم آبان 1389ساعت 10:37 توسط مسیحا| |
 

زندگي از تو آغاز ميشود

از بركت نگاهت

بر ركعت بي ترديد

سپيده را بهانه باش

نه به بهانه ي سپيده

 

 

نوشته شده در دوشنبه سوم آبان 1389ساعت 16:41 توسط مسیحا| |
 

لایه لایه ذهنمان

وقتی در ولوله عقربها ورق ورق می افتد

و عرق خستگی

دیگر از عروقمان سرازیر میشود

چه رقت بار است

قر دادن در ساعتهای بی عقربه

که در قاب قرنیه کسی جای گیری

 

 

نوشته شده در چهارشنبه بیست و هشتم مهر 1389ساعت 15:12 توسط مسیحا| |
 

بر پهن دشت ِ بي برگ و بر  ِ وهم انگيز

گذر هر روزه

زراعت در شوره زار است

شرك آلوده ي لوده هاي خياباني

ولوله مي كنند و آواز سر ميدهند

به كوك دستان كپك زده اي از آن طرف آب

چون عروسكاني بي كون و مكان

من از اين در رنج مدامم

 

 

نوشته شده در چهارشنبه بیست و هشتم مهر 1389ساعت 15:12 توسط مسیحا| |
 

رج می زند

مداد به رنگ بهار مهر

روزگار با تو بودنم را

دل من به نگاه تو تکیه می کند

و نگاهم بر دل تو

تکیه گاه تک ِ دل تکیده ی من !

 

 

نوشته شده در چهارشنبه بیست و هشتم مهر 1389ساعت 15:10 توسط مسیحا| |