ATISHKA # خیمه گاه عشق
که ای بلندنظر شاهباز سدره نشین / نشیمن تو نه این کنج محنت آباد است "حافظ"
گم در لحظه های اکنون دیروز فردا فر چگونه یابی فرا رو جز فرو چگونه فرجامی است ؟ گمنامی اگر به ز گم در خویشتن غرور غرق در غربت و آه خرقه ی تزویر نتواند به تن برتند گر برکند در دم نتواند به تن نتواند درودی و بدرودی بر رودی جاری می آییم و می رویم چفت و بندهای لولای زمان چون عکس های یادگاریت هر بار یک کلیک و شاید فلاشی برای فلاشبک های بعد چه راحت در پس می نهیم تمام لحظه های در پیش را بی آنکه دیده شویم در بوسه گاه زمین و آسمان سان می بیند به هر طلوع و غروب نقش به نقش لحظه لحظه ی با تو بودنم سوار بر قاصدک های صادق خیال رج می زند بر آسمان خیالم از لحظه های دور بادهای وحشی در گذر از عمر بر موجکوب چهره ی دلم دریایی مدام منقلب چنگ می افکند انگار بیقراری زمین و زمان سهم تحمل من است پای بر می دارم نای اگر چه نیست نوازشی حتی توش من در کوش من فریاد برمی آرم آرام رام در خود در نا آرامی خود آنجا که چون دریایی طوفان خورده ماند در ظلمانی شبی بی انتها من هیچ گاه به دنبال تصاحب نبوده ام نه هیچ گاه به دنبال تناسب نسبت من در هیچ جمعی به نصاب نرسید هیچ حجمی مرا پذیرا نشد شاید من دیگرم گرَم ساز نیست به هر آواز نه آوازم به کوک هر ساز آری من دیگرم شاید انتظار نوشیدن نگاهی یا نیوشیدن پناهی پهنه ی نگاهم را قیراندود کرده ست چشمانم سیاهی می رود من اما می روم باز هم می روم پای برمی دارم نای اگر چه نیست و نایژه دیگر از هوای حمل کرده - تا آید و برآید نفسی - ~~~ قراری دارم در قربانگاه تا ذبح کنم اسماعیل دلم را به پای مهر من میترا را آذر و آناهیتا را و هر آنچه الهه را در یک وجود طلبیده ام گفت چرا مرد ؟ جوان بود فلان ! گفتم عجب اینجاست اگر ما نمی میریم !! فردا فروتنی نگاهی در فرارو فرو می رود در عمق دل تو هجرتی دیگرگونه بوسه های تابستان شاید لذت زمستان را ندارد دریاب ... ! خنده ام گرفت دمی فقط کمی ز مردمان روزگار تلخ تلخ تر از کلامشان تلخ تر از نگاهشان در ورای تو روزهای بی ریا روزه های یک نگاه در میانه ی روبهان و گرگ ها در برابرت روایت روزهای خفته در کمین اتهام بی گناه خنده ام گرفت زین همه ریا زین همه رنگ کاش مردمان نگاهم همه گل آفتابگردان بودند هر وقت میرم به پابوسش دردامو همه فراموشم میشه درد چیه!؟ دوا چیه!؟ برو ببین عزیز مصطفی کیه ... ما همه مون غمزده عشقیم عشق چیه!؟ صفا چیه!؟ صفا همون پنجره ی رو به حرم عشق نور خدا که از حرم مياد ... هشت/هشت/هشتاد و هشت میلاد ثامن الحجج امام هشت علی بن موسی الرضا (ع) در دلم احساسی دارم شگرف که بشارتی است این برای روزهایی بهتر ! مبارک باد بر زمین و سپهر درخشش هشتمین مهر قاصدك قصد دلم كرده زمين كه دل از حس خدا از عشق تهي دارم و در اين دايره ي هيچ فرو بگذارم قاصدك مثل تو من هم خبر از موهبتي دارم از مهر از روييدن آهنگ خدا در مزرعه ي آدم انسان آنجا كه خشت هم مي فهمد قاصدك آسمان صاف تر از رنگ زمين نيست امروز و هوا سخت گرفته ست و پر از دود زمين است گل و گلدان و گل آرایی دوست شده امروز چو جراحی پوست !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! ... و امروز ... ، ... و امروز شعرم تمام حرف دلم می بارد از وجود ابری که بر سر است در "روزه سکوت" گلوی احساسم خشکیده ست ترک ترک زخم است خود بخوان مرا تا به آخر تا به آخر ... تبر در پشت و خنجر سينه را بشكافد امروز - تبر در دست نامردان و خنجر دست ياران – نه در پيشت امان داري نه در پشت كه در اين ظلمت شب گونه حتي پيش پا را نيز نتوان ديد پناهي نيست ، مي رو پناهت بس خدا باد كه ياران نارفيقانند و نامردان در اين قومي كه بيني - كه هم كورند و هم كر - و خورشيد اينچنين بر آسمان مي پاشد از دل گرد خون را كه اين سان تيره دل ها ! كه انسان اينچنين بي رحم و احساس ! و خورشيد اين زمان آهسته ، آهسته ، غبار خون گرفته راه را به پايان مي برد يك برگ دیگر باز ... کوچیک که بودم منظر نیگام پر از آدمای خوب پر از آدمای بزرگ آدمای پر از "آواز پر چلچله ها" نمیدونستم حسود کیه ، حریص کیه آدم دل مریض کیه کوچیک که بودم منظر نیگام آدمای بزرگ بزرگ شدم بزرگ هی بزرگتر هر چه بزرگتر بیشتر دیدم بزرگترای نیگام چقدر کوچیک کوچیکن پایین بودم ماست بود بالا اومدم ، دوغ بود هر چی شنیدم دروغ بود دروغ بود کلاغه به خونش نرسید بی بال و پر پری ساختم و بالی به هر زمین و آسمان به هر رهگذر داشتم وبالی ندیدندم ندیدند دارم چه حالی گذشتم من گذشت حالی به حالی بسی دیدم دست خالی بسی دیدم از مغز خالی فرهنگ دیدم هنگ هنگ می آمد از آن سوی آبها سیاست قطار قطار به قول سهراب ، خالی دیگر حذف می کنم از فیلمنامه خیالم باران از ابرهای سوار بر باد را کوچه باغ های دلم به خشکسالی عادت کرده اند من اشتباه کردم که نگاه از زمین طلب کردم من اشتباه کردم در کنج دلم در آن ازدهام دوست و دشمن نوری دیدم مرا می خواند من از دلم بار بر می دارم من از خودم می روم و این آغاز سفر من است دیگر همسفر نمی طلبم طبل بر نمی دارم نگاه از زمین نمی طلبم ترانه خوان به سرزمین باران می روم آیه آیه صراط در برابر است آهای مردم من از شما بی نیازم کفش هایی از آهن احساس می پوشم تا نه تیغ هاتان آزارم دهد نه لطافت تان فریب من خود را یافتم این آغاز راه است ... لحظه لحظه صدا یواش می شود گم در لحظه های نگاهی که نیست میانه آغوشی که از زانو نمی خیزد و بوسه سردتر از بوسه گاه است ... مادر ، مرا مرام رویش بی تو نیست مادر ، مرا دوام جوشش بی تو نیست عمری نگاه آسمانی تو ره برد با من بمان که پای پویش بی تو نیست دلخسته ام ، به پای چشم تو جان بسته ام مادر ، مرا کلام گویش بی تو نیست شب ، روز ، روشنای جود و وجودم تو با آفتاب هم فروزش بی تو نیست بگذار و بگذر ای دل بگذار بگذریم چشم از این سراچه رنج از این چراگه دام بگذار و بگذر ای دل این دامگه سرای کس نیست تقدیر هر چه بسته ست بسته به این شکسته ست رُسته گیاه زندگانی زین خاک یک دم نرَسته ست بگذار بگذریم چشم دیگر از این سراچه دیگر از این چراگه از خنج و رنج دامگه این روح و تن خسته ست خسته ست ... دگربار و دگربار بار می شود بر باروی خیالم سنگینی صخره های بدپیکر فهم های کج نافهمی چند زخم های بال آمالم کاش از چله تیرکمان کودکی بود در پی شادمانه های شیطانی کودکانه و نه داستان حرص و آز و حسد عاقلان ابله انگار هر چه شاخسارت انبوه تر است وسعت بیشتری در معرض حادثه ها داری هر چه پر و بالت وسیع تر است اقبال بیشتری نیز نصیب صیاد تو است چشم بر نبند حتی به اوج حتی با ستبری شاخسار وسعت نگاهت هر چه بیش امن تر در پناه تدبیر باد بیقرار قرارم ربوده است بند بند دلم گره در بند باد مانده است به انتظار لطف و لطافت باران تابستانه ی پر عطش نقش پر ترک بر صفحه ی دلم نشانده است من اما من اما ای یار ای تنها ترنم دلنشین روزگار امید به آسمان نگاهم بذر باران پاشانده است ببین ببین ابر پر باران را که در آستانه ی بارش به انتظار دعای تو مانده است ... راهی زیاد رفته ایم گاهی ز یاد رفته ایم در جاده های بی مرور وز پیچ های بی عبور استاده ایم و رفته ایم در سرد و گرم تفته ایم راهی زیاد رفته ایم گویی چو باد رفته ایم در عبور بی مرور سنگفرش بی غرور گاه راهوار و تخت گاه پر نشیب و سخت هر چه بود یا نبود همرهی نمود و بود روزها گذشت و رفت شب ، به شب نماند و گشت چرخ گشت و گشت و گشت روی هشت و هفت و هشت میهمان چشم من دوستان و اهرمن بوستان چشم خارهای انجمن فصل فصل زندگی خاطرات ماندنی با پیرایه ی پیراهن دلت پاپیونی ساختی چه زیبا بر گردن احساسم نفهمیدم چگونه در دلت راه یافتم چگونه در دلم جا ساختی تا آنگاه که دامن احساسم لبریز از تو شد و عطرت در وجودم جاری عطری جان افزا که هر لحظه بیش مستم می کند مست از عشق تو در پیرایه ی پر رنگ زمان بر درگاه خانه بایست پای بی پایپوش مطمئن بیرون مگذار تیغها پای دلت را می بوسند هفته اول تا به آخر میرسه دلتنگی جون رو به لب میاره هفته دوم ، بیقراری ! از پایان بیقراری تا شروع دلتنگی دوباره فقط یه هفته مال ماست ! وقتی سد نگاه شکسته شد و کویر دل را آب صد رنگ آبیاری کرد نرویید جز رنگ و ریا میشود باز سد شکسته را تعمیر کرد و باز دل به آفتاب سپرد و برای ماهتاب و چشمک ستارگان زلال کرد چقدر تنهایی آزارم می دهد انگار پایانیش نیست نه پایابی دیگر حتی نه پایی سی و شش گذشت چهل و چهار هم می گذرد ترسم از پایانیش که بیش که نباشم چون پیش هشتاد این دیگر زنگ آخر است راستی همکلاسی هایم کدام قبول می شوند ؟ من چه ؟ ترسم از تنهایی شب آخر است راستی نه ، شب اول است باز ... امروز دلم حس لطیفی دارد نیست پیشم ولی مهر حریفی دارد غربت من غروب اگر چه هیچش نیست تا غرب ترین غروب من مهر غریبی بارد یک سال بدین ماه و بدین روز شش از شهریوری چونان که امروز آغاز نگاهش به جهان بوده ست سال هم امسال چه زود باز به نیمه نزدیک شد باز به ناز به ساز دیرینه نزدیک شد
امروز ، روز تولد عشقم عاطیشکایم ، همسرم است ! ![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()


