تبليغاتX
ATISHKA # خیمه گاه عشق

ATISHKA # خیمه گاه عشق

که ای بلندنظر شاهباز سدره نشین / نشیمن تو نه این کنج محنت آباد است "حافظ"

 

هر وقت میرم به پابوسش

دردامو همه فراموشم میشه

درد چیه!؟

دوا چیه!؟

برو ببین عزیز مصطفی کیه ...

ما همه مون غمزده عشقیم

عشق چیه!؟

صفا چیه!؟

صفا همون پنجره ی رو به حرم

عشق

نور خدا که از حرم مياد ...

 

هشت/هشت/هشتاد و هشت

میلاد ثامن الحجج امام هشت علی بن موسی الرضا (ع)

 در دلم احساسی دارم

شگرف

که بشارتی است این

برای روزهایی بهتر

!

مبارک باد بر زمین و سپهر

درخشش هشتمین مهر

 

 

نوشته شده در پنجشنبه هفتم آبان 1388ساعت 9:19 توسط مسیحا| |
 

قاصدك

قصد دلم كرده زمين

كه دل از حس خدا

از عشق

تهي دارم

و در اين دايره ي هيچ

فرو بگذارم

 

قاصدك

مثل تو من هم

خبر از موهبتي دارم

از مهر

از روييدن آهنگ خدا

در مزرعه ي آدم انسان

آنجا كه خشت هم مي فهمد

 

قاصدك

آسمان صاف تر از رنگ زمين نيست

امروز

و هوا سخت گرفته ست

و پر از دود زمين است

 

نوشته شده در چهارشنبه ششم آبان 1388ساعت 20:16 توسط مسیحا| |
 

 

گل و گلدان و گل آرایی دوست

شده امروز چو جراحی پوست

!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

 

 

نوشته شده در سه شنبه پنجم آبان 1388ساعت 7:50 توسط مسیحا| |
 

... و امروز

... ، ... و امروز

شعرم

تمام حرف دلم

می بارد

از وجود ابری که بر سر است

در "روزه سکوت"

گلوی احساسم خشکیده ست

ترک ترک

زخم است

خود بخوان مرا تا به آخر

تا به آخر

...

 

 

نوشته شده در جمعه یکم آبان 1388ساعت 10:4 توسط مسیحا| |
 

تبر در پشت و خنجر

                                        سينه را بشكافد امروز

- تبر در دست نامردان و

                                                خنجر دست ياران –

نه در پيشت امان داري

نه در پشت

كه در اين ظلمت شب گونه حتي

                                                          پيش پا را نيز نتوان ديد

پناهي نيست ،

                            مي رو

پناهت بس خدا باد

كه ياران نارفيقانند و نامردان

در اين قومي كه بيني

- كه هم كورند و هم كر -

 

و خورشيد اينچنين بر آسمان مي پاشد از دل گرد خون را

كه اين سان تيره دل ها !

كه انسان اينچنين بي رحم و احساس !

و خورشيد اين زمان آهسته ، آهسته ،

غبار خون گرفته راه را

به پايان مي برد يك برگ دیگر

                                                         باز ...

 

نوشته شده در پنجشنبه بیست و سوم مهر 1388ساعت 5:1 توسط مسیحا| |
 

کوچیک که بودم

منظر نیگام

پر از آدمای خوب

پر از آدمای بزرگ

آدمای پر از "آواز پر چلچله ها"

نمیدونستم

حسود کیه ، حریص کیه

آدم دل مریض کیه

کوچیک که بودم

منظر نیگام

آدمای بزرگ

بزرگ شدم

بزرگ

هی بزرگتر

هر چه بزرگتر

بیشتر دیدم

بزرگترای نیگام چقدر کوچیک کوچیکن

پایین بودم

ماست بود

بالا اومدم ، دوغ بود

هر چی شنیدم

دروغ بود

دروغ بود

کلاغه به خونش نرسید

 

نوشته شده در پنجشنبه بیست و سوم مهر 1388ساعت 4:59 توسط مسیحا| |
 

بی بال و پر

پری ساختم

و بالی

به هر زمین

و آسمان

به هر رهگذر

داشتم وبالی

ندیدندم

ندیدند

دارم چه حالی

گذشتم من

گذشت

حالی به حالی

بسی دیدم دست خالی

بسی دیدم

از مغز خالی

فرهنگ دیدم

هنگ هنگ

می آمد

از آن سوی آبها

سیاست

قطار قطار

به قول سهراب ، خالی

 

نوشته شده در سه شنبه بیست و یکم مهر 1388ساعت 17:8 توسط مسیحا| |
 

دیگر

حذف می کنم از فیلمنامه خیالم

باران از ابرهای سوار بر باد را

کوچه باغ های دلم

به خشکسالی عادت کرده اند

من اشتباه کردم

که نگاه

از زمین طلب کردم

من اشتباه کردم

در کنج دلم

در آن ازدهام دوست و دشمن

نوری دیدم

مرا می خواند

من از دلم بار بر می دارم

من از خودم می روم

و این

آغاز سفر من است

دیگر همسفر نمی طلبم

طبل بر نمی دارم

نگاه از زمین نمی طلبم

ترانه خوان

به سرزمین باران می روم

آیه

آیه

صراط در برابر است

آهای مردم

من از شما بی نیازم

 کفش هایی از آهن احساس می پوشم

تا نه تیغ هاتان آزارم دهد

نه لطافت تان

فریب

من خود را یافتم

این آغاز راه است

...

نوشته شده در دوشنبه بیستم مهر 1388ساعت 21:58 توسط مسیحا| |
 

لحظه

لحظه

صدا

یواش می شود

گم

در لحظه های نگاهی که نیست

میانه آغوشی

که از زانو نمی خیزد

و بوسه

سردتر از بوسه گاه است

...

 

نوشته شده در دوشنبه بیستم مهر 1388ساعت 21:5 توسط مسیحا| |
 

مادر ، مرا مرام رویش بی تو نیست

مادر ، مرا دوام جوشش بی تو نیست

عمری نگاه آسمانی تو ره برد

با من بمان که پای پویش بی تو نیست

دلخسته ام ، به پای چشم تو جان بسته ام

مادر ، مرا کلام گویش بی تو نیست

شب ، روز ، روشنای جود و وجودم تو

با آفتاب هم فروزش بی تو نیست

 

 

نوشته شده در یکشنبه نوزدهم مهر 1388ساعت 22:40 توسط مسیحا| |
 

بگذار و بگذر ای دل

بگذار بگذریم چشم

از این سراچه رنج

از این چراگه دام

بگذار و بگذر ای دل

این دامگه سرای کس نیست

تقدیر هر چه بسته ست

بسته به این شکسته ست

رُسته گیاه زندگانی

زین خاک

یک دم نرَسته ست

بگذار بگذریم چشم

دیگر از این سراچه

دیگر از این چراگه

از خنج و رنج دامگه

این روح و تن

خسته ست

خسته ست

 ...

 

نوشته شده در جمعه هفدهم مهر 1388ساعت 7:56 توسط مسیحا| |
 

دگربار

و دگربار

بار می شود بر باروی خیالم

سنگینی صخره های بدپیکر فهم های کج نافهمی چند

زخم های بال آمالم

کاش از چله تیرکمان کودکی بود

در پی شادمانه های شیطانی کودکانه

و نه داستان حرص و آز و حسد عاقلان ابله

 

نوشته شده در چهارشنبه پانزدهم مهر 1388ساعت 14:30 توسط مسیحا| |
 

انگار

هر چه شاخسارت انبوه تر است

وسعت بیشتری

در معرض حادثه ها داری

هر چه پر و بالت وسیع تر است

اقبال بیشتری نیز

نصیب صیاد تو است

چشم بر نبند

حتی به اوج

حتی با ستبری شاخسار

وسعت نگاهت هر چه بیش

امن تر در پناه تدبیر

 

نوشته شده در شنبه یازدهم مهر 1388ساعت 2:39 توسط مسیحا| |
 

باد بیقرار

قرارم ربوده است

بند بند دلم

گره در بند باد

مانده است

به انتظار لطف و لطافت باران

تابستانه ی پر عطش

نقش پر ترک

بر صفحه ی دلم نشانده است

من اما

من اما ای یار

ای تنها ترنم دلنشین روزگار

امید

به آسمان نگاهم

بذر باران پاشانده است

ببین

ببین

ابر پر باران را

که در آستانه ی بارش

به انتظار دعای تو مانده است

...

 

نوشته شده در شنبه یازدهم مهر 1388ساعت 2:35 توسط مسیحا| |
 

راهی زیاد رفته ایم

گاهی ز یاد رفته ایم

در جاده های بی مرور

وز پیچ های بی عبور

استاده ایم و رفته ایم

در سرد و گرم تفته ایم

راهی زیاد رفته ایم

گویی چو باد رفته ایم

 

نوشته شده در چهارشنبه یکم مهر 1388ساعت 17:45 توسط مسیحا| |
 

در عبور بی مرور

سنگفرش بی غرور

گاه راهوار و تخت

گاه پر نشیب و سخت

هر چه بود یا نبود

همرهی نمود و بود

روزها گذشت و رفت

شب ، به شب نماند و گشت

چرخ گشت و گشت و گشت

روی هشت و هفت و هشت

میهمان چشم من

دوستان و اهرمن

بوستان چشم

خارهای انجمن

فصل فصل زندگی

خاطرات ماندنی

 

نوشته شده در چهارشنبه یکم مهر 1388ساعت 17:20 توسط مسیحا| |
 

با پیرایه ی پیراهن دلت

پاپیونی ساختی

چه زیبا

بر گردن احساسم

نفهمیدم

چگونه در دلت راه یافتم

چگونه

در دلم جا ساختی

تا آنگاه

که دامن احساسم لبریز از تو شد

و عطرت

در وجودم جاری

عطری جان افزا که هر لحظه بیش

مستم می کند

مست از عشق تو

 

نوشته شده در پنجشنبه بیست و ششم شهریور 1388ساعت 13:23 توسط مسیحا| |
 

در پیرایه ی پر رنگ زمان

بر درگاه خانه بایست

پای

بی پایپوش مطمئن

بیرون مگذار

تیغها

پای دلت را می بوسند


نوشته شده در یکشنبه بیست و دوم شهریور 1388ساعت 22:6 توسط مسیحا| |

 

هفته اول تا به آخر میرسه

دلتنگی جون رو به لب میاره

هفته دوم ، بیقراری !

از پایان بیقراری تا شروع دلتنگی دوباره

فقط یه هفته مال ماست !

 

نوشته شده در پنجشنبه دوازدهم شهریور 1388ساعت 5:7 توسط مسیحا| |
 

وقتی

سد نگاه شکسته شد

و کویر دل را

آب صد رنگ آبیاری کرد

نرویید

جز رنگ و ریا

میشود باز

سد شکسته را تعمیر کرد

و باز

دل به آفتاب سپرد و

برای ماهتاب و چشمک ستارگان

زلال کرد


 

نوشته شده در سه شنبه دهم شهریور 1388ساعت 9:33 توسط مسیحا| |
 

چقدر

تنهایی آزارم می دهد

انگار

پایانیش نیست

نه پایابی

دیگر حتی

نه پایی

سی و شش گذشت

چهل و چهار هم می گذرد

ترسم از پایانیش

که بیش

که نباشم چون پیش

 

هشتاد

این دیگر زنگ آخر است

راستی همکلاسی هایم

کدام قبول می شوند ؟

من چه ؟

ترسم از تنهایی شب آخر است

راستی نه ،

شب اول است

باز

...

 

نوشته شده در شنبه هفتم شهریور 1388ساعت 2:38 توسط مسیحا| |
 

امروز

دلم حس لطیفی دارد

نیست پیشم

ولی

مهر حریفی دارد

غربت من

غروب اگر چه هیچش نیست

تا غرب ترین غروب من

مهر غریبی بارد

یک سال

بدین ماه و بدین روز

شش از شهریوری چونان که امروز

آغاز نگاهش به جهان بوده ست

سال هم امسال

چه زود

باز به نیمه نزدیک شد

باز

به ناز

به ساز دیرینه نزدیک شد

 

امروز ، روز تولد عشقم عاطیشکایم ، همسرم است !    

 

نوشته شده در جمعه ششم شهریور 1388ساعت 10:25 توسط مسیحا| |
 

در آغوش رخت مهتاب روشن

در انوار نگاهت آب روشن

تو را هر "قدر" سر تا پای جوشن

در اندام کلامت خواب روشن

 

"رویش دوباره بهار قرآن مبارک باد !"

التماس دعا !

 

نوشته شده در پنجشنبه بیست و نهم مرداد 1388ساعت 17:56 توسط مسیحا| |
 

درودی

و بدرودی

در این میانه

دو رودی در جریان

گهی آرام و گه طغیان

هر یک

غم و شادی

 

زندگی این است

در گذر

از لحظه های مدام

از فصول

از تولد تا افول

 

نوشته شده در یکشنبه هجدهم مرداد 1388ساعت 9:6 توسط مسیحا| |
 

 

زمین بر آسمان دستی هوا کرد

خدا را از درون خود صدا کرد

خدا لبخند زد ، خورشید بارید

اجابت با گلی از مصطفی (ص) کرد

 

"میلاد قائم آل محمد ، مهدی موعود (عج) مبارک باد !"

 

 

 

نوشته شده در سه شنبه سیزدهم مرداد 1388ساعت 11:37 توسط مسیحا| |
 

آب به رو بکش

آبرو بکش

ز سر

درون دل

باد بی آبرو

آبله رو

می دود به کوچه ها

می دود به خانه ها

آب

به رو بکش


 

نوشته شده در دوشنبه دوازدهم مرداد 1388ساعت 16:39 توسط مسیحا| |
 

در تمام ناتمام تو

واژه ها چرا تمام میشود؟

نگاه کن

بر تمام راه

به ناتمام راه

هر آنچه دیده آیدت

کلام میشود


 

نوشته شده در شنبه دهم مرداد 1388ساعت 10:4 توسط مسیحا| |
 

اگر می جویی

تصویری حتی

از من

از من واقعی من

در واژه واژه ترانه هایم

در خلوت بین دو خلاء

میانه ی بودن و نبودن

در ازدهام گذرگاهی طاقت فرسا

- به زعم من -

می یابیم

 

نوشته شده در جمعه نهم مرداد 1388ساعت 12:40 توسط مسیحا| |
 

عیدانه

دانه دانه

برچیند از ترانه ی بعثت

کبوتر دلمان

دردانه باوری

باور بدار

باروی آسایه و امان

در دو جهان

با محمد و آل محمد (ص) است

"عید مبعث مبارک باد !"

 

نوشته شده در دوشنبه بیست و نهم تیر 1388ساعت 13:58 توسط مسیحا| |
 

سرد است

میانه ی بودن و نبودن

درد است

در فسون نگاه دست نیافتنی

زرد است

روح فسرده بر آوار تنی بی دل

مرد است

بر زورق گرفتار به طوفان و تلاطم

در گذر است

زندگی

هنوز

...

 

نوشته شده در یکشنبه بیست و هشتم تیر 1388ساعت 10:55 توسط مسیحا| |