ATISHKA # گلدون خالی
که ای بلندنظر شاهباز سدره نشین / نشیمن تو نه این کنج محنت آباد است "حافظ"
میان دو آمدن و رفتن چه باری بر دوش دل هموار می کنیم از نگاه آغازین و فردای ناپیدا در می ربایدمان در آرزوهای فریبا در فرا رو فرو می رویم و فرا می نگریم در فرادست سرابی می فریبدمان تشنه ، تشنه شط از پی شط در پشت می نهیم بی آن که آبی گوارا نوشمان شود و تشنه به آخر می رسیم یک نگاه برمی گردانیم و هیچ نمی بینیم جز خاطراتی جسته و گریخته از این سفر با سوز حسرتی در جان و تن خسته در انجمن دهر دوا می طلبیم جایی که همه جور هوی می طلبیم پیغامبر غیض و غضب در دل ماست غربتکده ی تهی ز حق منزل ماست ویلان همه و ویل نبینیم به پیش بیراه به رهیم -رهی بسته به خویش- هیچ چیز خاصی نیست دیگر اما حواسی نیست احساسی نیست داسی هست اما که کاشته های دگران را درو کنیم دیواری نیست باری نیست و باوری تا حرمت ها را احرام بندیم سیب هدیه دهیم و خلوت دلی اگر باشد ، جارو کنیم دل گرفته و تنها ، تنور تن آتش خسته از همه دنیا ، لباس من آتش سیر کی شود از من که سیرم از دنیا هدیه می دهدم به هر انجمن آتش کس نمی شنود بوی سوز سینه ام باد می وزد اینجا ز هر دهن آتش . . . در این فراموشی ِ شوم موش می دود به همین اقل - خلوت و سکوت ، سکونت اجباری - سال ها از پی فضایل دویدیم امروز به فضله های موش رسیدیم این است دنیا دوست من !!!
خانه ای ساخته ام رؤیایی پی و ستون از عشق دیوارهایش همه از مهر سقف آن تدبیر خانه ی من پرواز می داند بی تعلق به مکان بی تعلق به زمان نیست به هیچ جایی زنجیر بال پروازش چشمهایم گاه بیابان گاه بر قلّه ی کوه گاه دشت پر از گل آسمان است گاهی هر کجا دانه ی پاکی هست منزلگاهم هر کجا هست دلی هست آنجایم وقت کوچ است انگار دانه ی پاکی که برمی چیدم به نگاه پلیدی آلوده ست چندی باز باید بروم منزل من هر کجا هست خدا هست
من از خاک میگویم من از باران من از خود میگویم و از تو از این رنجی که بر دوش دلم دارم بی تو ... پایان سکوت سکونت در انحنای باد است پایاب یافتن فرداست از درون امروز رو بر متاب از ره رهایی چنین است دلتنگی هایم را طوفانی سهمگین بر سینه می کوبد رؤیاهایم بادبان برافراشته بر تلاطم موج های پست و سرکش به بازی گرفته می شود زورق خیالم سینه ای امن می طلبد ساحلی آرام و مهربان تا پارو وا نهم و دمی به خلوت آسایشی در آیم آغوش تو امن ترین نقطه ی زمین است من به تو اعتماد می کنم ، همانطور که به چشم هایم ؛ دیگر به چشم هایم اعتماد ندارم. اما لحظه ها ، روزها و شب ها و فصول از پی هم در گذر اند و سال از پی سال ؛ من از پی خودم می آیم ... خدا بسیار نزدیک است و من از خود بسیار دور ! "دلتنگي هاي آدمي را باد ترانه اي مي خواند" دستم به دلم كمك نمي كند تا بنويسد نمی دانم ؛ شاید دلم است که به دستم نمی رود به غار درون پناه برده ام ؛ خسته از خود و دنيايي كه در آنم گاهي به نگاهي براي اين خسته در خود آبي بياور ... نه از زمینم که چنینم نه از زمانم که چنانم خسته از این کارزار اِستاده به کار جهانم جمعه ها جمع جواب جهتی است پر ز جراحت جور به جور شرح نتوان در چنبره ی لحظه های نو بر خاکستر لحظه های گذشته هنوز گرمای خاطره ای تن ِ احساس را نوازش میکند اگر چه مدرسه ی شلوغ روزگار نگاهمان را میهمان ناکجا آباد کرد در پس کوچه های آشنا
در پس ِ پستوهای پوسیده ی شهر خاطره ها تو را به یاد می آورم لحظه های با تو بودن را در گریز از نگاه های ناگزیر گزاره های مردمی عجیب هرچند نجیب چون گرزی گران می گردید و می گردید تا می نوردید دردی بر تمام درمان مان - عشق مان - ما اما آفریده شده بودیم برای رفتن برای اینجایی که اکنونیم و آنجایی که فرداییم بهار در پيش است ، باور كن
نگاه بر سلسله ي خاور كن چو آفتاب تموز بر تابد نظر بر اين حكمت داور كن در این فسرده ی مغموم و دلگیر - غروب زمستانی - به غارت آسمانم آمده است با سبدی پر از میوه ی ممنوعه ؛ از زمین هم می خواهی برانی ام ای فرو فتاده از نگاه آسمان؟ دانی چرا همیشه ، ناگهان چه زود دیر می شود ؟ آخر نگه درون کوچه ی امروز گیر می شود تا بند کفش بسته ، کوله را به پشت خود بیفکنیم امروز رفته ، روزهای پیش رو اسیر می شود خوشبختي را با يك نگاه ميتوان هديه كرد با يك لبخند و گرفتن دستي انگار در خم كوچه اي يا گذر خياباني در اين ازدحام ناموزون وزن و قافيه زندگي از دست ما گريخته ست و در گريز است اين سان خوشبختي نگاه ها را گره بزن بيني كه بخت با توست فصل فصل در گذر است از روزنه ي بي روز زمان از پس شبي دراز تا صبح فرا رسد و آفتاب شرقي بدمد از کدامین فراسو به چشمان تو بنگرم از پس پرده ای که بر پندار افکنده ام تو در برابر من ایستاده ای و من مرور تلخ بی تو بودن را مدام به تکرار نشسته ام تو غایب نیستی هستی و من گسسته و گم در بیابان خویشتنم دریاب مرا در این تلاطم بی حرکت امواج تا با پرتوهای پر فروز تو فرو شویم از خویش دنیا را چرا باران ببارد !؟ وقتي من از خودم دورم و از درياي لطف تو بيابان تا بيابان رانده و مهجور و ناجورم خدایا کنار پنجره ی صبح تو را دعوت میکنم به دیدن آفتاب بر دشت مهربان رحمان آنجا که باران نخورده ست دیری و زمین تشنه تر از ساکنان زمین است کوله بار سفر برگیر تا به دیدار خدا برویم سکٌان از دکٌان دجٌال بازپس گیریم ناخدایمان باید ... زمستان صادقانه ميگويم به مهر ؟ چه غریبانه سرزمینی که رسولان حقیقت ، آدم تا به خاتم اندوهبار از آن گذشتند و گریستند چه غریبانه روزی که آب و خاک در رقص تیغ و خون سر از شرم فرو انداختند و چشمان خون پالای آسمان سر به نفرین برداشتند چه غریبانه نوایی که بر نی و در نینوا نامه ای به تمام تاریخ نوشته ست کجاییم من و تو در گستره ی کدامین تکرار که «ما اکثر العِبَرُ و اقلّ الاِعتبار»* * «چه بسیارند عبرتها و چه اندک اند عبرت پذیران» مولا علی (ع) من از انتهاي كوچه ي بن بست آسمان را ديدم وقتي فرو در سايه ي ارتفاع ديوار به دنبال نگاهي بودم رو در روي آسمان لبخند را چيدم من در زمين غربت ديرينه اي دارم از آن گاه كه نمي دانم به گندمي يا سيبي فرو هِشته شدم من اما اگر چه از خاك بودم جانم از نفسي سرشار بود ولي باز به خاك آغشته شدم باز امروز این شعر قدیمی ام به دل مرور شد : نمی دانی دلم زخم چه سنگی است سپیدی بین دنیای دو رنگی است خدا هم امتحانی سخت دارد و هر جا پیش پایم مار زنگی است زندگي از تو آغاز ميشود از بركت نگاهت بر ركعت بي ترديد سپيده را بهانه باش نه به بهانه ي سپيده لایه لایه ذهنمان
وقتی در ولوله عقربها ورق ورق می افتد و عرق خستگی دیگر از عروقمان سرازیر میشود چه رقت بار است قر دادن در ساعتهای بی عقربه که در قاب قرنیه کسی جای گیری بر پهن دشت ِ بي برگ و بر ِ وهم انگيز
گذر هر روزه زراعت در شوره زار است شرك آلوده ي لوده هاي خياباني ولوله مي كنند و آواز سر ميدهند به كوك دستان كپك زده اي از آن طرف آب چون عروسكاني بي كون و مكان من از اين در رنج مدامم رج می زند مداد به رنگ بهار مهر روزگار با تو بودنم را دل من به نگاه تو تکیه می کند و نگاهم بر دل تو تکیه گاه تک ِ دل تکیده ی من !
بيدارباش من و توست
در انحناي دوزخ و بهشت
كه از دل و ديده ساخته ايم
براي هم
ببينم تو دوزخ ميسازي براي من
يا بهشت
؟
ساده و بي پيرايه
از زمستان تو
و خودم
كه بي كرسي و لحاف
ديگر از پشت پنجره لاف نميزند
يقه مان را ميچسبد
دست در دست من ميگذاري

